مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

136

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خردمند است . گفتم : اى خاتون ، سبب ديوانگى من چيست ؟ گفت : از بهر چه زرباچه خوردى و دست نشستى ؟ به خدا سوگند كه بسبب اين كردار بد ، ترا شوهر خود نگيرم . پس از آن تازيانه بگرفت و تازيانه به من همىزد كه از زندگى نوميد شدم . آنگاه با كنيزكان گفت : اين را گرفته ، نزد داروغه شهر ببريد تا انگشتان دستى را كه به آن زرباچه خورده و آن را نشسته ، قطع سازد . من با خود گفتم : چونست كه از بهر زرباچه خوردن و نشستن دست ، انگشتان من ببايد بريد ؟ كنيزكان با او گفتند : اى خاتون ، بكردار بدى كه بيش از يك بار ازو سر نزده ، چندين عقوبت را نشايد . گفت : به خدا سوگند ، ناچار انگشتانش را ببرم . پس از آن برفت و ده شبان روز او را نديدم . پس از ده روز باز آمد و با من گفت : اى سيه‌روى ، تو سزاوار شوهرى من نيستى . كه تو زرباچه خورده ، دست نشستهء . آنگاه بانگ بر كنيزكان زد . ايشان بازوان مرا بستند و استره را گرفته ، دو انگشت ابهام دست و دو انگشت ابهام پاى مرا ببريد و مرا بدينسان كرد كه ديديد . پس از آن ، دارو بزخمهاى من بپراكنيد كه خون باز ايستاد . و از من پيمان گرفت كه زرباچه نخورم ، مگر اينكه صد و بيست بار دست خود بشويم . و اكنون كه اين زرباچه ديدم ، ازو دور نشستم . چون شما بخوردنم ابرام كرديد ، عهد بجا آورده ، دست خويش بدان‌سان شستم كه ديديد . مباشر گفت : من ازو پرسيدم كه : آن دخترك پس از آن‌كه انگشتان ترا بريد و از تو پيمان گرفت ، با تو چه‌سان كرد ؟ آن جوان گفت : پس از بريدن انگشتها دل او با من مهربان شد . چندى در قصر خليفه بسر برديم . روزى دخترك پنجاه هزار دينار زر به من داد و گفت كه : خانه بخر . من خانه خريدم و آنچه كه در قصر داشتيم ، به آن خانه برديم . اى ملك ، چون سبب بريده شدن انگشتان از آن جوان شنيدم ، برخاستم و به خانه درآمدم . و با احدب ، مرا آن روى داد كه گفتم ، و السّلام . ملك گفت : اين حكايت ، طرفه‌تر از حديث احدب نبود . شما را بناچار بايد كشت . پس از آن ، طبيب پيش آمده ، زمين بوسه داد و گفت : اى ملك ، من حكايتى عجيبتر از حكايت احدب دارم . اگر اجازت دهى ، بازگويم . ملك گفت :